تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


به نام او که گر حکم کند، همه محکومیم... 


سه شنبه 6 تیر 1391 | 14:54 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

آنقدر در گرفتن دستهاش
و بعد در گفتنِ همین دو کلمۀ
دوستت دارم..
تامل کردم که

دست هاش را در جیبش کرد
و رفت

فاطمه
بهمن 92



چهارشنبه 9 بهمن 1392 | 20:28 | فاطمه شکوری راد | نظرات

که هر وقت نگاهش به من می افتد
ببیند به چشمهاش
لبخند می زنم
یا از تعابیر عاشقانۀ سنگین که بگذریم
ببیند که دوستش دارم
و من از یادم برود
همین چند روزِ پیش بود که
در اتوبوبان های شلوغِ ذهنش
یک تریلی مرا زیر کرد

فاطمه
دی 92


سه شنبه 24 دی 1392 | 19:21 | فاطمه شکوری راد |

و برای آن که دوستش دارم
چقدر مهم است
که چند ثانیۀ کوتاه
از من بشنود
دوستش دارم؟

فاطمه
دی 92


سه شنبه 24 دی 1392 | 19:17 | فاطمه شکوری راد |

میخواهم کاغذی بردارم
بنویسم به نامِ خدا،
سلام
بعد آنقدر گریه کنم
که تمامِ کلماتم خیس شوند
بلند شوم
آویزانشان کنم رویِ بندِ رخت

زمان بگذرد
باد همه واژه ها را ببرد
من زیرِ کاغذِ خیسِ خالی را
امضا کنم
بنویسم فاطمه
بفرستم برای تو..

فاطمه
دی 92


سه شنبه 17 دی 1392 | 12:00 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

بالاخره رسید
نامه ای که مدت ها منتظرش بودم
و دلخوشیِ سادۀ کودکانه ام
در هفدهین روزِ سردِ دی ماه
که فرستنده
منتظرِ من است..

بهم می ریزند وزنِ شعر را
این نامه های تایپی
که برای هزارنفر
فرستاده می شود

فاطمه
دی ماه


سه شنبه 17 دی 1392 | 11:52 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

دنیایی ست در تو
که هواش
مثلِ هوایِ تهران
آلوده نیست.

فاطمه
دی92


شنبه 14 دی 1392 | 11:40 | فاطمه شکوری راد |

بعدِ تو
تمامِ شکلک های
خنده ای که
روی نیمکتمان
کشیده بودی،
میگریند

- با من -

فاطمه
دی 92

* مخاطبِ خاص


چهارشنبه 4 دی 1392 | 11:48 | فاطمه شکوری راد |

امروز تو را از همیشه
بیشتر دوست دارم
نیازی به گفتن نیست،
میدانم که قرار است بروی..

لای تمامِ حروفِ الفبا انگار
خاطره ای از توست
فقط کافی ست
کسی حرفی بزند،
من گریه می کنم.

فاطمه
آذر 92


چهارشنبه 20 آذر 1392 | 16:50 | فاطمه شکوری راد |

هرچقدر که با تمامِ دنیا قهر کنم
راه های یکِ طرفه ای که برای رفتنِ توست
دو طرفه نمی شود

تو که میخواهی بروی
چراغِ چهار راه ها سبز است
 پنج شنبه عصر هم که باشد
خیابان های تهران پر از خالی می شود
نه برف، نه باران
هوای صاف هم که بهترین وقتِ رفتن است

دارد برف می بارد
چراغ چهار راه ها قرمز است
خیابان ها هم که شلوغ

چرا انقدر بی خبر رفتی؟

فاطمه
آذر 92


پنجشنبه 14 آذر 1392 | 15:51 | فاطمه شکوری راد |

غمگین ترین حرف های من
از بختِ بد
زدنی نیست
و آنقدر درد میکشم
که حینِ گریه کلماتم را از یاد می برم.

حق با توست
کافه ها برای شنیدنِ حرف های من
زیادی کوچک اند
پارک ها زیادی شلوغ
شب ها زیادی تاریک
روزها زیادی روشن
همیشه زندگی همین بوده است
کارهای خیلی مهم تر..

دارم وسایلم را جمع می کنم
تو چایت را بخور
پیش از آنکه سرد شود.

خداحافظ
مرگ سرِ کوچه منتظرم ایستاده.

فاطمه
آذر 92


جمعه 8 آذر 1392 | 20:17 | فاطمه شکوری راد |

خبری از من بگیر
عزیزم
شاید پایِ خبری خوب در میان باشد
شاید مرده باشم

فاطمه
آذر 92


جمعه 8 آذر 1392 | 18:46 | فاطمه شکوری راد |

خندیدیم
که یکدیگر را کامل کرده ایم
و وهمِ درکِ کلمه ای هفت حرفی
مثلِ "خوشبختی"
سپس فردا
برحالِ خود گریه کردیم

مثلِ حالِ ماهِ شبِ پانزده


فاطمه
آذر 92


جمعه 8 آذر 1392 | 18:43 | فاطمه شکوری راد |

تو مرا هروقت که دستانم میلرزد
محکم تر در آغوشت میگیری
همیشه سهمِ وسیعی از آسمانِ من
مالِ چشم های توست.

عزیزم
من فقط همان قدر بزرگ شده ام
که تنهایی از خیابان های این شهرِ شلوغ بگذرم
بی تو ولی
زلزله هایِ کوچک هم
مرا بیش از حد می ترساند.

فاطمه
آبان 92


پنجشنبه 30 آبان 1392 | 23:09 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

میبینی این تهرانِ مدرن
چقدر غمگین است؟
حالا من یک دخترِ شانزده ساله ام
لباس های مادرم اندازۀ ام شده
و شنیدن صدای معلم اول ابتدایی ام از پایِ تلفن
وقتی میگوید تو بزرگ شده ای و
حالا من فقط "بابا آب داد" بلدم
پاییز را تلخ تر می کند.

هوا سرد شده است
این دستکش هم که بی رحمانه
لمسِ انگشتانت را از من میگیرد.

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/fd9effb3e3b4aa7b1.jpg

فاطمه
آبان 92



پنجشنبه 30 آبان 1392 | 22:46 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

هوای تهران آلوده است
و این
یک جملۀ خبری عادی نیست
یک جملۀ خبریِ تکراریِ غم انگیز است.

هوای تهران آلوده است
به بستنی های سفیدِ غبار گرفته
میگویند بستنیِ شکلاتی
و پارک ها تا چند وقتِ دیگر
قبرستان درختان خواهند شد.

فاطمه
آبان 92


چهارشنبه 22 آبان 1392 | 10:28 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

انگشتان تو
از سرما یخ زده بود
و میانِ ده انگشتِ من انگار
جای ده انگشتِ دیگر خالی بود

رنگِ لباسِ من
رنگِ مورد علاقۀ تو بود
رنگِ لباسِ تو
رنگِ مورد علاقۀ من شد

فاطمه
آبان 92


سه شنبه 21 آبان 1392 | 18:55 | فاطمه شکوری راد |


چهارشنبه 15 آبان 1392 | 17:09 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

چیزی شبیه فکر کردن به مرگ
برای ادامه دادنِ زندگی
چیزی شبیه تمامِ روزهایی که
بی من خواهد گذشت

چیزی شبیه خودم
در آغوشِ تو

فاطمه
آبان 92

شنبه 4 آبان 1392 | 16:50 | فاطمه شکوری راد |


جمعه 3 آبان 1392 | 11:33 | فاطمه شکوری راد |

دور میزی نشسته ایم
و هیچ کدام خبر نداریم
از دست هایی که زیرِ میز
یکدیگر را می فشارند.


فاطمه
مهر 92


پنجشنبه 2 آبان 1392 | 18:53 | فاطمه شکوری راد |

تو شش می آوری،
شش می آوری،
شش.
من اما همان بار اول
ماری نیشم می زند
برمیگردم نقطۀ آغاز!
عیبی ندارد،
این باختن برایِ بردنِ توست.

من شش می آورم
شش می آورم
شش.
تو اما همان بار اول
ماری نیشت می زند
برمیگردی نقطۀ آغاز!

بردن گاهی
برگشتن به نقطۀ اول است.

از نردبان ها پایین می آیم.


فاطمه
مهر 92


سه شنبه 23 مهر 1392 | 15:20 | فاطمه شکوری راد |

وداع با این برگ ها سخت است
ولی میگذارم بریزند
روی سنگفرشِ این کوچه
به خاطر تو؛
که چقدر صدای خش خشِشان را
زیر پاهایت دوست داری.

فاطمه
مهر 92



جمعه 19 مهر 1392 | 10:52 | فاطمه شکوری راد |

با روپوشِ مدرسه ام
که گشاد است
- گاهی مثل دلِ تو -
با کفش های کتانی،
بندهای نیمه بازِ آبی
کوله پشتی سنگین
- گاهی مثلِ نگاه های تو -
با همین لب هایی که رژ لب ندارند،
چشم های بدونِ خطِ چشم،
و ناخن های کوتاهِ بدونِ لاکم!

می ایستم رو به روت!
حالا بگو،
چقدر دوستم داری؟

فاطمه
مهر 92


دوشنبه 15 مهر 1392 | 17:18 | فاطمه شکوری راد |

من عاشق می شوم
تو می شوی بهانۀ تمامِ خنده هایم!

دیگر زمستان شده برای
این پرندۀ پشتِ پنجره ام؛
گفته ام کوچ کند به گرم ترین نقطۀ
جهانِ من؛
چشم های تو!

این عاشقانه ترین قصۀ جهان است:
تو  می خندی، من دیوانه می شوم
من نمی خندم، تو دیوانه می شوی!

فاطمه
مهر 92


دوشنبه 15 مهر 1392 | 17:08 | فاطمه شکوری راد |

بگذار خیال کنم که از تو سهمی دارم
میان این همه آدمِ غریب
حتی اگر این
بزرگ ترین دروغِ جهان باشد.

من امروز صبح هم دارم
از دور تو را نگاه می کنم
فکر نمی کنی کمی
دیر شده است زمانِ مردنم؟

فاطمه
مهر 92


جمعه 5 مهر 1392 | 18:03 | فاطمه شکوری راد |

دانه ریخته ای توی دستت!
نترس،
نمیخواهم نوک بزنم،
فقط میخواهم انگشتانت را ببوسم.
F.S.R

یکشنبه 24 شهریور 1392 | 15:58 | فاطمه شکوری راد |

فعل رفتن را صرف می کنم:
  رفتی
  رفتی
  رفتی
  رفتی
  رفتی
  رفتی

F.S.R

شنبه 23 شهریور 1392 | 09:17 | فاطمه شکوری راد |

وقتی تو را ندارم
هزار حبه قند هم
این استکان چایِ تلخ را
شیرین نمی کند.
آن قدر دیوانه شده ام که
می گویم:
مردمِ اینجا بدیِ تو را
کم دارند!
:)

F.S.R

پنجشنبه 21 شهریور 1392 | 09:35 | فاطمه شکوری راد |

این شمع ها را پیش از آن که
تمام شوند، فوت کرده ام
پرده ها را قبل از شب،
کشیده ام
اسلحه ات را گرفته ای
گوشۀ سرم و تا چند لحظۀ دیگر
مرا می کُشی.
عزیزم، این بار نوبت من است
که با انگشتم
رویایت را سوراخ کنم:
قبل از آن که مرا بکشی
مُرده ام.

مُردم و تو هیچ وقت ندانستی
چه حالی داشته
زنی که در تاریکی
اشکِ سیاه می ریخته!
F.S.R




پنجشنبه 21 شهریور 1392 | 09:16 | فاطمه شکوری راد |

دستم
به سمت تلفن می‌رود و
باز می‌گردد

چون کودکی که به او گفته‌اند
شیرینی روی میز
مال مهمان‌هاست.

سارا محمدی اردهالی

پنجشنبه 14 شهریور 1392 | 16:15 | فاطمه شکوری راد |

Design By : Pars Skin