تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون - یکـــ ساعَت















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


تو رفتی
اما هنوز چند کلمه
که برای گفتن
در ذهنم چیده بودم
جا مانده بود.
به دستهام نگاه کردم.
انگار که درونشان
زلزله آمده باشد،
می لرزیدند.
و من نگرانِ آواریِ
بعد از زلزله بودم.
به صورت حساب نگاه کردم
1 ساعت زمان
که تلف کرده بودیم.
و حالا باید پولش را
پرداخت می کردیم.
دستم را کردم توی جیبم
یک دستمال مچاله
یک دسته کلید و
دو اسکناس تا خورده.

صورت حساب را
پرداخت کردم
تمام خاطراتمان را
همان جا، جا گذاشتم
و بیرون آمدم.
F.S.R

سه شنبه 25 تیر 1392 | 12:31 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

Design By : Pars Skin