تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون - غمگین تر از حرفهای من، این قصه















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


قصه ام از حرفهایم غمگین تر شده،
چشمهایم را می بندم،
شاید خوابم برد!
حالا خیلی دیر است
برای انجام دادن کارهایی که نکرده ام.
فکر می کنم به تمام روزهایی که
می نشستم پای پنجره
موقعیتها
آدمها
شانسها را رد میکردم،
دلخوش بودم به
چیزهایی که در اتاقم داشتم.
شاید هم کمی غمگین تر باشد این قصه!
به چیزهایی که هیچ وقت نبوده و
"زهی خیال باطل"،
که در اتاقم دارم.
حالا خیلی دیر است
برای زدن حرف هایی که
مالِ گذشته بوده،
برای شکستن زنجیرهای زنگ زده...
برگی که از درخت افتاد،
می داند که دوباره
 به درخت برنمی گردد،
جایش را برگ تازه ای میگیرد!
منطقم حالا حول همین نقطه میچرخد:
همیشه کارهایی هست که نکرده ای
و حالا هم خیلی دیر است.
انگار زمان هر روز زنجیری اضافه کرده دورم،
و حسرتی کاشته در ذهنم؛
قطع نمی شود این صدای لعنتی
که مدام میگوید:

روزی غل و زنجیرهایت
کم بود،
شکسته می شد
کم بود،
شکسته می شد
کم بود...
F.S.R

یکشنبه 6 مرداد 1392 | 15:36 | فاطمه شکوری راد |

Design By : Pars Skin