تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون - آلزآیمـــــرِ خودآگاه















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


دورم همه بازدمِ
نفس های مصنوعی ام،
دلم برای یک ثانیه
طبیعی نفس کشیدن لک زده،
و این بزرگترین اغراق شعرم است:
دیگر نه تو را می خواهم
نه بودنی از جنس تو را که
روزی برایم
قوی ترین فعل جهان بود.
شاید نوعی آلزایمرِ خودآگاه است
که دیگر حتی
بین خاطرات تو و خاطرات خودم
یک لحظۀ مشترک پیدا نمی کنم
و من بیمارِ بدحالی هستم که
از ترس دردهای عمیق تر
دنبالِ درمان نمی گردد.

خواستم برای پس گرفتنِ
خودِ جامانده ام کنارِ تو
شب، زیرِ باران هم که شده،
راه بروم، پیدایت کنم
ولی روشنی چراغ های کوچه
احتمال دیدنِ چشمها و دستهایت را
افزایش می داد و این
غمگین ترین احتمال جهان
برای کسی ست که تو
تنها راهِ درمانِ
 آلزایمرِ خودآگاهش هستی.

F.S.R

پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 07:40 | فاطمه شکوری راد |

Design By : Pars Skin