تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون - تـَـــضاد















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


و من همان ماهی و
تو همان دریاچه ای هستی که
عاقبت یک روز،
به خاطرِ آلودگی ات خواهم مرد.

عزیزم!
نه این زیاله های کثیف مقصرند
نه تو،
نه من که هرچقدر صبور باشم
نمی توانم زنده بمانم.

این مردمی که در همین حوالی می خندند
چطور عاشق می شوند؟
چگونه همین دستانی که
برای یک ماهی بی گناه،
حکم اعدام می نویسند می توانند
برای کسی دیگر،
تمامِ آرامش جهان باشند؟

باور می کنی که
آدم ها برای موقعیت های متضاد
کلمات مشابهی به کار می برند؟

عشقِ ما همین اواسطِ داستان
بی عاشق و معشوق می ماند و
تقصیر دست هایی ست که
گناه می کند.

من به عشقشان می خندم
تو هم بخند، عزیزم!
F.S.R

پنجشنبه 14 شهریور 1392 | 14:40 | فاطمه شکوری راد |

Design By : Pars Skin