ردپای بی نشون

به من راه را نشان دهید، ای ردپاهای بی نشان...

...

یکشنبه 15 فروردین 1389

خداوند زمین را آفرید و سپس روی آن گیاهان را گستراند. آنگاه بر فراز آن هفت آسمان را کشید. و جانوران را روی زمین فراوان ساخت.
و خدا آنگاه که همه ی شرایط را فراهم کرد، انسان را بیافرید.
انسان فکر می کرد.
انساس نفس می کشید.
انسان راه می رفت.
انسان می خندید.
انسان می گریست.
چشمان انسان آماده ی دیدن بودند.
گوش هایش آماده ی شنیدن.
و دست هایش آماده ی لمس کردن.
و انسان انسان بود.
انسان آماده ی تجربه بود.
انسان می خواست زندگی کند.
خداوند انسان را آفرید، زیرا می خواست او اشرف مخلوقات باشد...
خداوند انسان را آفرید، زیرا می خواست او به تکامل برسد...
.
.
.
بعد خداوند به انسان گفت: برو و زندگی کن. اما قبل از رفتن به انسان دو بال داد.
انسان رفت. انسان رفت تا زندگی کند...
اما پس از مدتی، بال هایش را گم کرد...
بال هایی که نجات دهنده ی زندگی اش بود...
و....
و انسان بی بال شد...
و انسان ماند با حسرت بال های پاره شده اش...
و انسان ماند با حسرت پرواز...
.
.
.
و  تا هنوز انسان بی بال مانده است...
و زمین و بال های پاره شده، تاوان آدم است...
همان آدمی که میوه ی ممنوعه را خورد...


دخترک+خودش

یکشنبه 8 فروردین 1389

...
دخترک تنها بود...دخترک زیر سقف آسمان تنها نشسته بود...دخترک صفحه های دلش را ورق زد...کسی نبود...کسی نبود جز خودش...
خودش با خودش بلند شد...
خودش با خودش خندید...
خودش با خودش گریست...
خودش با خودش ستاره ها را شمرد...
خودش با خودش زندگی کرد...
.
.

.
خودش خودش را خوب می شناخت...
خودش خودش را باور می کرد...
خودش خودش را دوست می داشت...
.
.
.
آن شب تنها خودش بود و خودش...


به همین سادگی...

چهارشنبه 4 فروردین 1389

به همین سادگی

چقدر ساده بودند روز هایی که به شتاب از کنار ما گذشتند و چقدر ساده هستند روز هایی که می گذرند و چقدر ساده خواهند بود روز هایی که به سادگی یک قصه خواهند گذشت...

چقدر ساده هستند روز هایی که آمدنشان به سادگی کاشت یک دانه و رفتنشان به سادگی باد بردن قاصدک گل هاست...چقدر ساده هستند آنان که بی بال پرواز می کنند و یا آنان که برای پرواز بال های کاغذی می سازند...دریغ از این که بال های کاغذی به سادگی پاره می شوند و می سوزند...آنان نمی دانند که زمین چگونه سفت و محکم آن ها را درون آغوش خود نهفته است...و شاید هم می دانند و نمی خواهند باور کنند...

زمان چه ساده می گذرد، زمین چه ساده می چرخد، پرنده چه ساده پرواز می کند، دخترک زمستان چه ساده می میرد، آفتاب چقدر ساده لبخند می زند، باران چقدر ساده می بارد و خدای بزرگ چقدر ساده آیه های زمینی را می نویسد...

و آنگاه که شب پیراهن سیاه برتن می کند، چقدر ساده ستاره ها چشمک می زنند...

پس چرا ما گاه در میان این همه سادگی، پیچیده فکر می کنیم؟

نوشته شده توسط فاطمه شکوری راد- فروردین 89



به بهار ایمان بیاوریم...

چهارشنبه 4 فروردین 1389

به بهار ایمان بیاوریم

من به بهار ایمان آوردم...من به بهار ایمان آوردم آنگاه که دخترک زمستان مرد...من به بهار ایمان آوردم آنگاه که فرمان دادی باد، گیسوان خوشه های جوان گندم را شانه بزند...آنگاه که دل خود را دادم به آواز ناز پرستو های کوچک...آنگاه که لبخند زیبای تازه شکوفه های درختان را دیدم...

من به بهار ایمان آوردم...آنگاه که اولین قطره های اشک آسمان را پس از مرگ دخترک زمستان دیدم... من به بهار ایمان آوردم آنگاه که قلبم احساس کرد بهار زمستان را دوست دارد...من ایمان آوردم...من ایمان آوردم اما دلم تنگ می شود...

دلم برای دخترک زمستان تنگ می شود...من ایمان آوردم اما دلم برای خاطراتم تنگ می شود...دلم برای سیاهی ها هم تنگ می شود زیرا آنان بودند که به من آموختند چگونه سفیدی ها را ببینم...دلم برای باغچه هایی که از خاطرات سبز تهی شدند، تنگ می شود...من ایمان آوردم...اما دلم تنگ می شود برای همه ی دل هایی که روزی شیشه هایشان شکست...دلم تنگ می شود برای همه ی دستانی که جوانه های دوستی کاشتند...دلم تنگ می شود برای همه ی رهگذرانی که زود گذشتند اما نور عبورشان ، هنوز خیابان های شهر را روشن نگه داشته است...دلم برای خنده ها تنگ می شود...دلم برای قهر های کمدی تنگ می شود...

من به بهار ایمان آوردم...

من به مرگ دخترک زمستان ایمان آوردم...

اما دلم تنگ می شود...دلم برای همه چیز تنگ می شود...  

نوشته شده توسط فاطمه شکوری راد- فروردین 89




فهرست وبلاگ

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

صفحات جانبی

نظرسنجی

    سال نود من در یک نگاه...




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها