چقد از زندگی دورم،
چقد خستم،
چقد سردم،
چقد روزامو می بازم!

به من راه را نشان دهید، ای ردپاهای بی نشان...
در ابعاد این اتاق،
نبودن هایت را می شمارم...
انگشتان دست و پایم
زیادی کم اند!!!!!!!
همه دنیام شده دیوار
پر دیوارای سنگی
نمیکشن منو دردا
همین دردای دلتنگی...!
***
اگر حتی به من عشقی
نداشته باشی ممنونم
تا روز مرگ من با عشق
تا پای جون دوست دارم...
پ.ن: یاد این شعر میفتم، انگار همیشه زیاد به حال و هوام میاد: "من این دیوونگی رو دوس دارم، همین که عشق تو عینه عذابه..."
اگر می دانستی چقدر مرا خوشحال خواهی کرد،
هرگز کلماتت را از من دریغ نمی کردی...
و سر انجام عاشق در وجود معشوق میمیرد
اما در معشوق مرگ راه ندارد
پس عاشق در معشوق متولد میشود و خود معشوق میگردد
معشوق نیز در عاشق آشکار میگردد
و عاشق در مییابد که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده
این گونه است که عشق و عاشق و معشوق یکی میشوند زیرا یکی بودهاند و یکی هستند.
در حضور الهی ، این چنین زندگی کنید ، آنگاه رستگارید.
از کتاب نقاش قوهای وحشی


من برای همیشه بر این سواحل گام خواهم زد، در میان ماسه و کف.
مد بلند دریا ردپای مرا خواهد زدود، و باد کف را خواهد سترد.
اما دریا و ساحل برای همیشه باقی خواهند ماند.