تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون - مطالب تیر 1391















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


آن شب ماه چیزی در گوشم گفت، چیزی که تمام حیرتم را برانگیخت و تمام آرزویم را برآورد! خیلی آرام و بی ترس و شک گفت، اما انگار آتشی را در من افروخت که هرلحظه شعله هایش بیشتر زبانه می کشند و مرا عاشق تر می کنند! چه عشقی ست این عشق و چه شور زیبایی!

***

در میان راه اما بارها مرا شکستند، گاهی هم خودم شکستم... گفتند:" چه دوری... چه دیری!" گفتم:" آن که دور است شمایید و آن که دیر است هم شما! من همین امشب روی ماه را بوسیدم، همین امشب تا آسمان رفتم و برگشتم...". مرا دروغ گو خواندند و خیال پردازی دیوانه. من اما نه دروغ گو بودم و نه خیال پرداز و نه دیوانه. تنها شب گردی بودم که هر شب در تاریکی، سری به ماه می زد و ستاره ای میچید و بعد برمیگشت به زمین!

***

آن شب ماه چیزی در گوشم گفت، حس کردم با یک کلمه، تمام خوش بختی را به من هدیه داد، تمام تمامش را!  وقتی برگشتم، انگار زمین بوی دیگری می داد. ماه می گفت بوی عشق است، زمین عاشق شده اشت! راست می گفت... بوی عشق بود که می آمد. همه چیز روی زمین رنگ دیگری داشت. خانه مان رنگ دیگری داشت، کوچه مان هم همین طور. آن روزها اذان هم انگار معنای دیگری می داد، معنای دعوتی از نوعی دیگر! و عشقی از نوعی جانانه تر!

 

"رمضانتان پر عشق"

F.S.R


شنبه 31 تیر 1391 | 13:10 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

روزی انگار ستاره ای از دورترین نقطه ی من بر زمین افتاد و آسمان حس کرد تمام نورش را از دست داد. حس کرد یک ستاره با سقوطش، به تمام بلندای آسمان سیاه پوشانید و رفت... و از آن پس دیگر نشد ستاره ای به درخشش گذشته بدرخشد...

***

دختری از زمین اما سقوط ستاره را فهمید و نامش را "معجزه" نهاد. معجزه ای که می توانست تمام زمین را تغییر دهد، آن گونه که تمام آسمان را تغییر داد. من هرگز نفهیدم از آن پس چه شد، که همه چیز غیر منتظره بود و هر اتفاقی بزرگ تر از پیشین. هرگز نفهمیدم چه شد که گاهی در میان راه های باریک و پهن قصه ام، ستاره ام را گم کردم و تنها شدم، اما خوب فهمیدم که چگونه خدا آن را دوباره میان دستانم گذاشت و گفت: "بنویس، قصه ات را از نو بنویس، و آنگاه که تمام شد، من آن را بر سرتاسر آسمانم خواهم نوشت..."!

***

اگر در زندگی ات هرگز ستاره ای نداشته باشی، تا ابد قادر خواهی بود بی نور ستاره زندگی کنی، اما اگر ستاره ای را یافتی، یا حتی ستاره ی چشمک زن کوچکی بی صدا از کنارت گذشت و گذرش را فهمیدی، دیگر نخواهی توانست بی ستاره بودن را تاب بیاوری و بی نور ستاره به تماشای دنیا بنشینی... احساس کردم همین یافتن کافی ست، همین که ستاره ای را بیابی و توی دستانت از آن مراقبت کنی، اما دیدم که قصه چقدر فراتر از این حرف هاست و من چقدر کوچک! دیدم که تا ابد باید بدوم و بیاموزم، تا آنگاه شاید در دنیا ذره ای باشم، تنها ذره ای! آموختم که وقتی ستاره ای را بیابی همیشه مسئول آن خواهی بود. اگر توانستی حفظش کنی، بدان که برده ای، اما اگر از دست دادی، بدان که بازنده ای...

***

قصه ام که به این جا می رسد، حس می کنم دنیا از چند سال پیش رنگارنگ تر شده است و پروانه های بیشتری از کنارم عبور می کنند... حس می کنم تازه تر نفس می کشم و صدای آواز پرنده های کوچک هم زیباتر شده است... حس می کنم چقدر خوب است که امروز من ستاره ای دارم به ارزش دنیا و عشقی دارم به وسعت زندگی. اما انگار گاهی دل ستاره می گرفت و دلتنگ میشد، دلتنگ آسمان! آخر او آسمانی بود و رنگ دیگری داشت، بوی دیگری هم می داد، بویی شبیه لطافت آسمان!

***

من اسم این ستاره را می گذارم "او"...!

F.S.R


چهارشنبه 28 تیر 1391 | 10:49 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

لیلی دلش می خواست مجنون باشد... دلش می خواست از نبودن به بودن برسد و از هیچ به همه. دلش می خواست مجنون قصه اش خودش باشد و لیلا خودش. صبر خودش و ویرانی هم خودش. می خواست طعم رفتن برای رسیدن را بچشد. می خواست از حیرانی به نیاز برسد و از نیاز به عاشقی و از عاشقی به معشوقی. اما همیشه گفته بودند که معشوق است و قصه پایان یافته. لیلی اما پایان بودن را دوست نداشت. فکر می کرد قصه اش متناهی ست و او هم روی آخرین نقطه. نقطه ای که پس آن هیچ است.

***

مجنون دلش می خواست لیلی باشد. اما هرچه رفت دید که قصه ی مجنون نامتناهی ست، قصه ی لیلا هم. دید که لیلی اش خود، مجنون است و لیلی لیلا هم مجنون. دید که مجنون ها هرچه می دوند به لیلی نمی رسند، زیرا از پس هر لیلی، لیلی دیگری را می یابند. آزرده و رنجور زیر درخت اناری نشست و دید که همه ی جهان عاشق است. دید که لیلی اش، آن که باید نیست. دید که باید بیشتر بگردد و لیلی اش را جای دیگری بیابد، جایی فراتر از حومه ی یک درخت انار.

***

لیلی راه افتاد. راه افتاد تا لیلایی برای خودش بیابد و مجنون شود. اما دید که لیلی های زمینی خود همه محتاجند و خواهان لیلی. پروانه ای روی دست لیلی نشست. لیلی گفت: می خواهم مجنون باشم، راه عشق ورزی را بلدی؟ پروانه گفت: روزی نور از بال هایم گذشت و در قلبم نشست و مرا عاشق کرد، از آن پس من عاشق "نورم" و لطافت در جانم نفوذ کرده است. و هرکس که لطیف باشد نور عاشقش می شود، پس مجنون و لیلای قصه ام خودم هستم! لیلی خندید. گفت: خوشا به حال تو که خوب قصه ای داری! سپس نگاهی به خورشید کرد و این بار حس کرد که نور از او عبور می کند.

***

اناری از درخت روی دستان مجنون افتاد. مجنون پرسید: تو چگونه عاشقی می کنی؟ درخت گفت: روزی کسی از این حوالی گذشت، من هرگز او را ندیدم اما گذرش را خوب فهمیدم. مرا عاشق کرد و از آن پس دیدم از خودم انارها متولد شدند! حس کردم که او در رگ هایم جاری شد و یکباره جهان تغییر کرد، او عاشقانه توانم می دهد و انارها عاشقانه از من متولد می شوند! هنوز هم، هروقت اناری می روید، می فهمم که هست و هر ثانیه... و درخت سکوت کرد. سپس مجنون گفت: پس لیلی این جاست، من باید او را این جا بیابم! درخت گفت: به قلبت نگاهی بینداز، آن جا که از هرجا فراتر است! و مجنون نگاه کرد و این بار چیز تازه ای را یافت، عشق را.

***

درخت به من آموخت و پروانه. که رسم عاشقی همان رسم معشوق بودن است. که اگر عاشقی کنی، یعنی رسم معشوق بودن را آموخته ای. و آن گاه که آموختی، بدان که زیبا زیسته ای و قصه ات، عاشقانه ترین در دنیاست...

 

حدیث قدسی:

"آن کس که مرا طلب کند می یابد، آن کس که مرا یافت می شناسد، آن کس که مرا شناخت دوستم می دارد، آن که مرا دوست داشت به من عشق می ورزد. آن کس که مرا عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم..."

 

F.S.R


شنبه 24 تیر 1391 | 15:00 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

- خوشحالی؟
- واسه چی؟
- این که دادگاه رو بردی...
- کاش تو رو می بردم!
 
نارنجی پوش

پنجشنبه 22 تیر 1391 | 15:57 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

هی با تو ام! دخترک کبریت فروش، بایست!

نگاهم می کنی. یک نگاه سرد... و می بینی مرا، که چگونه محتاجم. محتاج یک کبریت کوچک بی ارزش! چه دنیایی ست، تو دارا و من محتاج، تو ثروتمند و من فقیر، تو روشن و من خاموش، تو عشقی و من حسرت. بایست ای کبریت فروش دوره گرد، بایست! تنها یک کبریت به من بده و برو. شمع های دلم همه خاموشند و روزنه ها همه بسته و پرده ها کشیده.

***

برمیگردی و می روی. یک رفتن سرد... و نمی بینی اشک های مرا. دیگر مهم نیست، دیگر مهم نیست که ساکنان این سرزمین به من چگونه خواهند نگریست و چندین نفر، به من خواهند خندید. من بیمارم و درمانم کبریت دست های توست... بایست! می دانم که خسته ای و مایوس. می دانم که کبریت ها نه لباس کهنه ات را تازه کرده اند و نه کفش های قدیمی ات را نو.

***

هی با تو ام! تویی که بی تفاوت می روی. مگر نمی بینی که محتاجم... محتاج همان یک کبریت باقی مانده ات. آن را به من بده، بگذار این شمع ها دوباره بسوزند و من دوباره بسازم خودم را از نو. بگذار بدرخشم، بگذار... نامت را فریاد می زنم. یک فریاد سرد... و ناتوان روی زمین باران خورده می نشینم. می نشینم تا بیایی و زخم ها را ببندی و با یک شعله، شمع های دلم را بیفروزی...

***

خدا در گوشم گفت:"چه حقیری... چه حقیری که از کبریت فروشی طلب می کنی که خود محتاج کبریت است.... به من بگو نیازت را. به من بگو یک کبریت، من به تو هزاران خواهم داد. به من بگو شمع دلم را بیفروز، من برایت شمع دنیا را خواهم افروخت. به من بگو لحظه ای بایست برایم، من دنیا را خواهم ایستاد.

و بعد خدا کبریتی را در دستانم گذاشت. و من تمام جهان را افروختم. و خدا زمزمه کرد:"این ست رسم زیستن. این ست رسم درخشش و افروختن...".

 

در توان نیست بیفروزم من این شمع جهان

گـر تو کبریـتی دهی، آیـد سراغـم این توان

 

F.S.R


سه شنبه 13 تیر 1391 | 20:50 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

perhaps i need you


دوشنبه 12 تیر 1391 | 09:19 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

ما به هم قول داده بودیم

که تا آخرش

کنار هم می مونیم!!!!

 

در امتداد شهر


پنجشنبه 8 تیر 1391 | 13:07 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

هوا سرد است

هوا سرد است و برف می بارد.

و نمی دانم چرا هیچ چیز مرا گرم نمی کند

از صبح، چندین لیوان چای نوشیده ام

و کنار شومینه نشسته ام

- با یک ژاکت پشمی گرم -

اما هنوز سردم است.

شومینه طاقت ندارد، شومینه خواهد مرد.

و شعله ها فرو خواهند کشید

و عکس ها در آن جان خواهند داد.

کسی نیست،

کسی صدای نفس های خسته ی یک سرد را نمی شنود.

کسی برای بی تابی یک مرده اشک نمی ریزد.

من سردم است

صدای شکسته شدن یک شیروانی چوبی می آید،

و کسی نمی داند که آن زیر

نفس های چه کسی منتظر است؟!

دلم می خواهد بشکنم،

این سکوت طولانی سنگین را.

مگر شانه هایم چقدر طاقت دارند؟!

دیگر این سرما را تاب نمی آورم

زن، سیگارت را زمین بنداز!

و ببین که چگونه دوباره گرم خواهم شد

و نفسی تازه خواهم کشید

و آن که زیر شکسته های شیروانی است

چگونه دوباره خواهد خندید...

زمین منتظر قدم های من و توست

قدم هایی که بوی نفرت ندهند،

بوی گند جهنم را!

دستانم را بگیر...

و ما خواهیم رفت،

و آن درخت کهنسال آزرده سبز خواهد شد

و خورشید خواهد درخشید،

به درخشش من، به درخشش تو و به درخشش قدم های ما!

F.S.R


سه شنبه 6 تیر 1391 | 20:28 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

خیال می کنم هنوز چیزی مانده باشد،

از آن نگاه ها و خنده های زیر مهتاب

خیال می کنم هنوز به یاد داشته باشی که آن شب چه شد

که آن شب،

در پی آن نگاه ها،

- آن نگاه های رنجور بی رمق -

که از روزمرگی من و تو خسته بودند...

چه پیش آمد.

خیال می کنم هنوز دور نینداخته باشی،

حرف های کودکانه ی مرا، و آن لبخند گرم را.

که می توانست سرد ترین اتاق جهان را، در یک آن، گرم کند!

دیگر نشد،

دیگر نشد که کسی به من آنگونه لبخند بزند،

و مرا آنگونه گرم کند

خیال می کنم هنوز مرا داشته باشی به یاد

و آن شب را... و آن مهتاب را.

مهتابی که ما را عاشق کرد!

F.S.R


سه شنبه 6 تیر 1391 | 15:02 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

به نام او که گر حکم کند، همه محکومیم... 


سه شنبه 6 تیر 1391 | 14:54 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

 Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn, but it takes years to write

دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه...


یکشنبه 4 تیر 1391 | 09:56 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

Design By : Pars Skin