تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون - مطالب مهر 1391















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


و تو چه می دانی؟

که تنهایی چیست،

و چـه وزنــی دارد؟

راستی،

شب ها، رو به کدام پنجره می گرید...؟

F.S.R


جمعه 21 مهر 1391 | 15:00 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

همه چیز مثل همیشه است. می نشینم رو به روی پنجره. باز هم همان افکار خاکستری دیروز، ذهنم را خراش می دهند. کاش می شد آن ها را مچاله کرد و انداخت توی سطل زبالۀ گوشۀ اتاق. اما افسوس... افسوس که همیشه یک "ای کاش" به ظاهر ساده، همه چیز را خراب می کند. پردۀ حریر، با آواز نازک باد، می رقصد. من به سرخوشی اش می خندم. کتاب ها سرجای همیشگیشان نشسته اند، باید به آرزوهایشان فکر کنند. کتاب ها، کتاب های خسته. کتاب های شاید رنجور، در رویای یک نگاه متفاوت.

نگاه می کنم به درختان بلند بیرون. و یکباره، حملۀ برق آسای احساس به پایتخت منطق. فکر می کنم این بار هم، باید احساس، پیروز نبرد باشد. نگاهم می افتد به گلدان کوچک روی میز، بی صدا و آرام، ایستاده آن جا که باید بایستد. سه گل همیشه بهار، سرخ، صورتی و سفید. و کسی چه می داند، که در اندیشۀ آن ها چه می گذرد... هوا گرم است و خورشید همان خورشید آتشین دیروز. اما چقدر اتاق سردش است. چشمانم را می بندم و کسی را می بینم. کسی که می آید، و ناگهان... ناگهان تمام آن هوای سرد آزار دهنده...

می دانی رفیق...، "همه چیز مثل همیشه است، اما هیچ چیز عادی نیست."

 

F.S.R

پ.ن:

خانۀ من،

در انتهای خیالات نازک دیگران است.


جمعه 21 مهر 1391 | 14:26 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

وقتی هوا تاریک می شه، وقتی آسمونو هزار تا ستاره پر می کنه و یه ابر، نمی ذاره هیچ کدومشونو ببینی، من میام سراغ یه قلم و یه کاغذ. میام سراغ یه چیزی که بتونه معجزه کنه... نوشتن خودِ عشقه، خودِ معجزس. نوشتن خود قدرته، خود رابطس. من ایمان دارم که گاهی، یه کلمه برای تغییر یه زندگی کافیه، ایمان دارم که گاهی یه واژه، یه جمله ی دو کلمه ای، یا یه شعر کوتاه، می تونه با تمام احساس بازی کنه. برام پیش اومده که می نویسم، خودم حسش کردم. یه بار، یه جمله ی خیلی کوتاه، شد از بدترین اتفاقای زندگیم، یه روز دیگه، چند تا کلمه ی ساده ی یه دوستو، تو بهترین جای ذهنم نوشتم! شب و قلمو کنار هم می می ذارم، ترکیب خوبیه. هر دوشون، یه رنگن. شبِ سیاه و قلمِ سیاه. یاد این شعر قدیمی میفتم:"مشکی رنگ عشقه..."! قلم با شب سازش داره، شب ذهنو باز می کنه، انگار انگیزه می ده به قلم برای نوشتن. و قلم شروع می کنه. قلمت اگه عاشق باشه تا ته شب می نویسه برات، انقد می نویسه که نمی فهمی ساعت چند شد، و زمان چه جوری گذشت. باور کن راست می گم، امتحانش کن. گاهی فکر نمی کنم که قلمم چی می خواد بنویسه، باید آزادش گذاشت. بعضی وقتا، می ذارم هر چی که می خواد بنویسه. بعد می شینم می خونم. اون وقت، تو شاید به نوشته ی من بخندی، و بگی باید کار آدم احمقی باشه، ولی من، به کلمه هام می گم معجزه. تو هم شاید یه شب، کار قلمت حالتو عوض کنه و من، رو به روت بخندم!

هر چی بگم، باز می رسم به همین حرف:" نوشتن خودِ عشقه، خودِ معجزس"... یه وقتایی، تمام چراغای اتاقم روشنن، ولی حس می کنم چقدر اطرافم تاریکه. همه می خوابن، سکوت مطلق. اون موقعس که نوشتن جادو می کنه. بعضیا ازم می پرسن نوشته هات منظور دارن؟ میگم نه، معمولا با منظور خاصی نمی نویسم، ولی مطمئنم که ناخودآگاه، فکر و احساسم، تاثیر می ذاره رو نوشتم. همیشه میگم نوشتن حالمو خوب می کنه. گاهی با کلمه کلمه ی نوشتم گریه می کنم، همین احساس خوبی بهم می ده. همین که حس کنم من، یه گوشه ی این جهان، چیزی نوشتم، و شاید فردا، کسی بخونه و منو مرور کنه. دوس دارم خیالم راحت باشه که اگه فردا، نفس هام نبود، نوشته هام هس. مهم نیست، شاید دیگران منو مسخره کنن، اما خوشحالم که یه روزی بودم، وجود داشتم، و زندگی کردم، حتی اگه "کمی زندگی کرده باشم"، گوشه ای از قصه ام توی این دنیا مونده... گوش کن، صدای نور میاد. اطرافم داره روشن می شه، روشن روشن. به روشنی عشق، به روشنی همون معجزه. می دونستم نوشتن کار خودشو می کنه، فقط از من یه اطمینان می خواد و یه اعتماد. پای پنجره می شینم. کم کم تمام جهان داره روشن می شه...  من می تونم بهش بگم: ایمان.

F.S.R


یکشنبه 9 مهر 1391 | 21:17 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

Design By : Pars Skin