تبلیغات
رد پــای بـــی نشــون - مطالب تیر 1392















رد پــای بـــی نشــون

دَستــ نوشته های یکـــ دُختر 16سالهـ


با سطل رنگی که
در دستم است
رویاهاتـــ را رنگ می کنم.

می خندی :)
F.S.R

یکشنبه 30 تیر 1392 | 15:46 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

بشین روی صندلی
من چراغ را خاموش می کنم
تو شمع را روشن کن
"برایم نوشیدنی میریزی؟"
از دستت میگیرم
لـــیوان می افتد،
می شکند روی زمین...

       تو می خندی به حادثه:
      "فدای سرت! لیوان است،
       دل که نیست!"

       من می خندم به حادثه:
      "لیوان را گرفتم،
       حواسم اما
       ماند توی دستانت!"

 F.S.R


شنبه 29 تیر 1392 | 17:51 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

و زندگی اش
پازل هـــزار تکّه ای بود
که نداشتن یک تکّه از میانِ هـــزار
بیشتر از داشتن نهصد و نود و نه تکّه ی دیگر
می آمد به چــشم؛
تــو را کمــ داشتـــ.
F.S.R

شنبه 29 تیر 1392 | 12:55 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

تو رفتی
و لبخندت را تف کردی
گوشۀ خیابانی از
خیابان های تهران.
رفتگری پشتت راه افتاد
و تمام ردپاهات را
پاک کرد،
خیابان از تو تمیز شد.
من اما
همانی هستم که
عبورت را از زیر
آن تیر چراغ برق دید،
زیر باران نیامده از آسمان
خیس شد، سپس
خنده ات را از روی جدول
برداشت
شُـست
و برگشت به خانه.
هنوز هم هر وقت که بیایی،
من همانم که روزی
همیشه بود.
توی یک دستم خندۀ تو را
نگه داشته ام و توی
دست دیگرم، خندۀ خودم را.
پنجره های خانه
برای روزی که
این لبخند ها بپوسند،
غصه می خورند،
خیس می شوند.
F.S.R

جمعه 28 تیر 1392 | 17:28 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

تو آنقدر بزرگی که دنیام درونت جا میشود،
یا دنیایِ من آنقدر کوچکــ است
که درونِ تو...؟
F.S.R

جمعه 28 تیر 1392 | 12:29 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

تو
به شیشه های من سنگ می زنی
و من
فکر می کنم به این که
برای سنگ زدن به شیشه های من
وقت گذاشته ای!

رفیق، از وقتی به یاد دارم،
عاقل نبوده ام!!
F.S.R

جمعه 28 تیر 1392 | 12:11 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

23 تیر،
چه روز به یاد موندی ای بود.
تولد یکی از بهترین آدمای زندگیم.

خدارو به خاطر داشتنش شکر می کنم.
نمیگم: آرزو می کنم به هرچی که دلش می خواد برسه،
میگم: آرزو می کنم به هرچی که واسش خوبه برسه، این بهتره :)


یه گلی که اسمش هس
    "ریحـــان"

تولدش مبارکــ
F.S.R

پ.ن: 21 تیر هم تولد خواهرم بود، زینب. تولد اونم مبارکــ :) ببخشید که تاخیر داشتم!



چهارشنبه 26 تیر 1392 | 13:30 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

جَنگ سه حرف بود
صُــلح ســـه حــرف،
پَــــدر نیز سـه حرف.

اما
برای کودکی کوچک
که شب ها خواب گلوگه می دید
و روزها
زیر آوار گریه می کرد،
جنگ و صلح و پدر
سه حرف نداشتند،
که هــزار حرف داشتند
برای گفتن...
F.S.R


چهارشنبه 26 تیر 1392 | 13:06 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

تو رفتی
اما هنوز چند کلمه
که برای گفتن
در ذهنم چیده بودم
جا مانده بود.
به دستهام نگاه کردم.
انگار که درونشان
زلزله آمده باشد،
می لرزیدند.
و من نگرانِ آواریِ
بعد از زلزله بودم.
به صورت حساب نگاه کردم
1 ساعت زمان
که تلف کرده بودیم.
و حالا باید پولش را
پرداخت می کردیم.
دستم را کردم توی جیبم
یک دستمال مچاله
یک دسته کلید و
دو اسکناس تا خورده.

صورت حساب را
پرداخت کردم
تمام خاطراتمان را
همان جا، جا گذاشتم
و بیرون آمدم.
F.S.R

سه شنبه 25 تیر 1392 | 12:31 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

... و مرگـــ گویی
- در یکـــ آن -
همه چیــز را از انسان میگیرد
و در عوض به او
جعبۀ کادوپیچــ شده ای می دهد
که درونش
"قـدرشناسی" است.
F.S.R

سه شنبه 25 تیر 1392 | 12:20 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

من به آدمِ آهنی ام
زنگـــ می زدم 
و نمی دانستم او...
دارد زیرِ باران
        زنگــــ می زند.
F.S.R

دوشنبه 24 تیر 1392 | 18:39 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو



گاهی اگه تو راهم،
کنارم نمی بینمت،
نگـــران نمیشم؛

می دونم تهِ راه با همیم!

F.S.R
پ.ن: طراحی عکس کارِ خودمه!! :))

دوشنبه 24 تیر 1392 | 17:30 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

چتــرم را باز می کنم
و می گذارم روی زمین،
بعد زیر این باران
خیـــسِ خیـــس می شوم!

می خواهم مردم بدانند
خیس شدنم،
از بی چتری نیست :)
F.S.R

دوشنبه 24 تیر 1392 | 11:55 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

جـــلوم ایستاد،
و من شاکی شدم!
بی آن که بدانم
می خواسته انبوه
غــم های پشتش را نبینم.
F.S.R

دوشنبه 24 تیر 1392 | 11:51 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

بطری های خالی و شکستۀ احساس را
بازیافت می کنم
و بطری های تازه ای می سازم.
این بار اما
می افتند دست کارخانه ای
که درونشان منطق می ریزد.
F.S.R

شنبه 22 تیر 1392 | 13:36 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

تو لَــبخَندِ گرم آماده می کنی،
تقصیر من است،
که دیر می رســم و
سَـــرد می شود!
F.S.R

شنبه 22 تیر 1392 | 13:33 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

روی نیکمت پارک می نشینی
روزنامهـ را باز می کنــی.
از بختت "صفحهـ حوادثـــ".
و فکر می کنی
به حادثه های
زندگیِ خودت.
چنــد دقیقه بعد:
یک نیمکت خالی
یک روزنامۀ مچالهـ
و قطره اشکی که
روی نیمکتـــ جا مانده.
F.S.R

جمعه 21 تیر 1392 | 12:47 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

دستــ هات را از پشت میگیرم
و به دستـــ بندی که برای بستنشان
توی دستمـــ گذاشته اند،
خیــره می شوم.
به وظیــفه ام فکر می کنم..
تـــو متهمی اما
   من فقط یکـــ سَربازِ عاشِقــم
F.S.R

پنجشنبه 20 تیر 1392 | 19:10 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

"رمضان" یعنی
آزادی روحـــــــــ
F.S.R


چهارشنبه 19 تیر 1392 | 21:11 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

عکسی از تو میگیرم، با چشمــهام
توی ذهنم می برمش چاپخـــانه،
چاپش می کنم.
مغـــازۀ کوچکیست در همان حوالی.
یک قاب میگیرمـــ
و عکست را قاب می کنم.
خانه ام کمی دورتر استـــ
توی کوچــه های رگ،
راه می روم.
سـوار تاکسی خون می شوم، دربست.
آن طــرف بلوار قلبـــ
پیاده می شومـــ
و باقی راه را،
می سپارم به پاهای خودم.

***
ساعت را از روی دیوار برمی دارمـــ
باتری هاش را درمی آورم
عکست را می گذارم به جاش.
با یک لیوان چای در دستمــ
خیـــره می شوم به عکس،
دیگر زمان مهم نیست.
فصل ها از دستم در می روند
ثانیه ها و روزها و هفته ها همـــ.
ولی عجیب است
هروقت از خانه می زنم بیرون،
درختان سبـــز اند.
F.S.R

چهارشنبه 19 تیر 1392 | 12:18 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

نامه ای را که سالهاست از تو رسیده، هر صبح می خوانم.
و خیال می کنم آن را همینــ چند ساعتـــ پیش نوشته باشی.
می بـــینی؟
من هر روز، همان حال و هوایِ روزِ رسیدنِ نامه ات را دارم..

تو را ولی نمیـــدانم.

F.S.R



سه شنبه 18 تیر 1392 | 14:52 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

آســمانِ مَن اگر بی سِتاره است،
باکی نیست!

ســــتاره هایم را
جای بهتری چیـــده ام؛
آسِـــمانِ تـو!
F.S.R

دوشنبه 17 تیر 1392 | 19:18 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

توی حیاط خانمان
با اتفاق های نیفتاده ای که
دوستشان دارم
بازی می کنیم
و من
روی سکوی بلند نازکی
آن قدر هلشان می دهم
که بالاخره می افتند.

F.S.R

دوشنبه 17 تیر 1392 | 10:39 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

ساکت می نشستیم
و هیچ حرفی نمی زدیم
مثل دو غریبه
که روی یک نیمکت پارک می نشینند
و بین ذهن هاشان
- بی آن که بدانند -
رابطه برقرار می شود.
مثل دو غریبه که
یکدیگر را
خیلی خوب می شناسند!

ادامۀ شعـــر
یکشنبه 16 تیر 1392 | 17:36 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

کـــدام پُل
در کجـــــای جهان
شکسته است
که هــیچکس
به خانه اش نمی رسد؟
گروس عبدالملکیان

یکشنبه 16 تیر 1392 | 15:44 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

قطـــاری که می گذرد،
تنها در ایستگاه توقف می کند.
شــاید من
ایستگاه های تورا
گم کرده ام.
F.S.R

یکشنبه 16 تیر 1392 | 13:10 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

...و مَــن
مانند سیــاره ای
روی مـداری نامشــخص
که از بخـــت بد، قمـــــر ندارد.
F.S.R

شنبه 15 تیر 1392 | 10:52 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

ما برای هم زاده نشدیم
ولی برای هم میمیریم!
F.S.R

جمعه 14 تیر 1392 | 21:01 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

تمام سردردهای شبانه اش را
نسبت می داد
به یک "میگرن"
که هیچ وقت نداشت.
F.S.R

جمعه 14 تیر 1392 | 09:40 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

بیا چشم هایمان را ببندیم
و به رویایی فکر کنیم
که تا به حال
دور از ذهن تصورش می کردیم.

***
بیا چشم هایمان را ببندیم
چیزهایی را که داریم
از دنیا بر داریم
سپس دوباره چشم هایمان را
باز کنیم
و ببینیم،
آیا هنوز چرخۀ جهان برایمان
می گردد یا نه.

***
بیا چشم هایمان را ببندیم
در وسط یک باغ بزرگ
برای خودمان
تاپی میان دو درخت سبز ببندیم
و امیدوار باشیم
که تاب خوردن میان این رنگ های سبز
ما را هم سبز کند.

***
بیا چشم هایمان را ببندیم
دست های یکدیگر را بگیریم
و خیال کنیم می توانیم
تا انتهای دنیا بدویم
سپس وقتی خسته شدیم
توقف کنیم،
زیر سایۀ یک بید،
نه سایۀ یک ساختمان چند طبقه.

***
بیا چشم هایمان را ببندیم
و بیدار شویم

بیدار شو... بیدار شو...
بیدار شو لعنتی.
من تنها در رویا، تنها در حقیقت
زنده نمی مانم.
F.S.R


چهارشنبه 12 تیر 1392 | 10:28 | فاطمه شکوری راد | آیه ای از تو

Design By : Pars Skin